تبليغاتX
پشت بام سکوت_ونوس مرداسی VenusMardasi
برقرار باشی و سبز-گل من تازه بمون

سلام حتی اگر بی پاسخ باشد: 

 ای مزدا اهورا،

آرزوی کسانی را

که راست اندیش و درست کردارند،

و تو آنها را می شناسی،

بر آورده ساز.

من نیک می دانم که تو،

نیایشهایی را که ازدل برآید،

و برای انجامی نیک باشد،

پاسخ خواهی گفت.

سرود یکم  10/28 (گاتها)

وقتی خیلی دلت گرفت،وقتی دنیا بر وفق مرادت نیست ،وقتی احساس کردی هیچ کس را برای درد دل نداری یک قلم بردار و نوک آن را با تراش تیز تیز کن.یک کاغذ سفید بی خط بردار که خطهای آن برایت محدودیت مرتب نویسی ایجاد نکنه ؛ حالا با تمام وجود قلم را به روی کاغذ بفشارهر چی که دلت می خوادبنویس، بنویس از هر کسی که بدت میاد گله کن ، هرچیزی را که نداری با هر طریقی که می خواهی به دست بیاوری(حتی غیر ممکن)بنویس ،هر چی دلت می خواد با خدا در میون بگذار،کمی آرومتر شده ای .حالا آماده شو برو بیرون یادت نره کاغذت رو توی جیبت بگذار(چون تو حتی به آدمهای بی سواد هم اطمینان نداری شاید بتونند کاغذ تو را بخونند)حالا برو از مغازه یک قلک بخر،فرقی نداره سفالی،پلاستیکی،فانتزی فقط یه قلک باشه، کاغذ درد دلهات رو همونجا توی مغازه ،بنداز توی قلک.بازم اگه دلت گرفت می تونی خودت رو روی کاغذ خالی کنی.یادت نره تو هر کسی را که دوست داشتی می تونی مخاطب قرار بدی.

آروم شدی؟اگه کسی را برای درد دل پیدا نکردی این مطمئن ترین راهه. توی دلت نریز برای خدا نامه بنویس او امین ترین مخاطب است و همیشه در دسترس.

 هیچ کس به من نزدیکتر از من نیست جز یکتا خدا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 0:13  توسط ونوس مرداسی | 
                     روز زن به تمام موجودات ناشناخته مبارک

  میتونید حدس بزنید اولین کادوی روز زنی را که همسرم بعد از ازدواج به من هدیه داد چی بود؟

حتی نمی تونید فکرش رو بکنید چه برسه به اونکه حدس بزنید.شهرام برای من یک دستگاه...یک دستگاه...یک دستگاه پلی استیشن گرفت که دیگه سگا را کنار بگذارم و مدل بازیم پیشرفته تر بشه.به خدا راست میگم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 14:45  توسط ونوس مرداسی | 

مارمولک

منفورترین چیزی که توی  زندگی شماست  کیه؟ چیه؟

من از سوسک و جوجه نمی ترسم ولی اوه اوه اوه مارمولک...اشتباه نکنید مارمولک یک خزندۀ مفیده(که البته بعضی زیست شناسان مارمولک را به عنوان خزنده قبول نکرده اند چون دست و پا دارد و به روی شکم نمی خزد)حالا هر چی که هست خزنده چرنده پرنده خیلی زشته وحشتناکه –اما برای کنترل جمعیت حشرات و دفع آفات نباتی فاکتور مهمی به حساب میاد ،فکرش رو بکنید توی یک مزرعۀ توت فرنگی چند تا مارمولک رها کنند تا حشره های مخرب را نوش جان کند،وای ی ی ی ی.

قیافۀ چندش آوری داره ،توی یک سایت از مارمولک به عنوان یک موجود زیبا و دوست داشتنی یاد کرده بود،آخه چه جذابیتی داره ؟ دم درازو خالهای ریز و درشت و جالب اینجاست که تنها حیوونی را که خوب می تونم نقاشی کنم مارمولکه. حالا هم که تابستان شده وحضورمارمولکهاآدمهای ترسویی مثل من رو از کار و زندگی می اندازند.

ازمارمولکها خاطرات بدی توی ذهنم نقش بسته :

1- امتحاناتم تمام شده بود هنوز برنامه ریزی برای تابستان نداشتم ، هر روز میرفتم توی حیاط ،باغچۀ بزرگی داشتیم که درخت آلبالو و انجیر سیاه و انجیر بیگمی و خرمالو داشت و پر از بوته های رز و یاس و ساقه های زنبق بود.یه روز که به هوای چیدن انجیر رفته بودم حیاط پشتی یه کاغذ تا شده روی زمین دیدم یه قیافۀ الکی خشن به خودم گرفتم و کاغذ را باز کردم ...به نظرتون چی نوشته بود؟چی کشیده شده بود؟حتی نمی تونید فکرش را هم بکنید، نه چیزی نوشته شده بود و نه نقاشی به چشم می خورد ، چشمتان روز بد نبینه دو مارمولک خشک شده توی کاغذ بود ...جیغهای مکرر من از این سوی دیوارو قهقهۀ همسایۀ شیطون ما هم از آن سوی دیوار .

2-اهورا یکسال و نیم داشت ساعت5/6بعد از ظهر بود که یه مارمولک تپل را کنار در هال دیدم شروع به جیغ زدن کردم با صدای جیغ من مارمولک بالا وپایین میپرید و اهورا گریه میکرد.با یک حرکت کماندویی اهورا را بغل کردم و رفتم روی میز آشپز خانه نشستم.اهورا هم با گریه می گفت:مامان جوجه؟(بچم به همه حیوونی می گفت جوجه حتی به اسب)خلاصه تا ساعت 8شب که شهرام اومد من و اهورا روی میز نشسته بودیم .

3-یک هفته پیش هم رفته بودم تو حیاط (بعد از ظهر که میشه میرم تو حیاط آب می پاشم ،باغچۀ کوچولو رو آب می دم،با اهورا عصرانه می خوریم ،کتاب می خونم)  به باغچه آب می دادم که یه مارمولک گنده و تپل از تو باغچه اومد بیرون دوباره شروع کردم جیغ زدن و دویدم داخل خونه ،تلفن کردم مهشاد و گفتم خودشو فوری برسونه. معصومه (شاگرد مغازه)صدای منو شنیده بود و اون هم اومد بهش گفتم: الان نیروی کمکی هم میرسه،مهشاد تو راهه.معصومه گفت :من که نزدیکتر بودم چرا منو خبر نکردی؟گفتم:من که نمیتونستم بیام تو حیاط .معصومه با دمپایی و اهورا با پشه کش در تعقیب مارمولک بودند مهشاد هم سر رسید. از پشت پنجره داد میزدم:اگه مارمولک رو کشتید یه جایزه پیش من دارید فقط نگذاید در بره، معصمه ده هزارتومان به حقوقت اضافه می کنم ،اهورا امروز می تونی وقت بیشتری با پلی استیشن بازی کنی ، مهشاد برای تو هم یه فکری می کنم .

بالاخره معصومه با یک ضربۀ اساسی مارمولک را به اون دنیا فرستاد.مارمولک ماده بود چون مارمولکهایی که خال بیشتری دارند و پوست تیره تری دارند ماده هستند.وای ی ی.خدا نسیب نکنه.  

راستی منفورترین موجود زندگی شما کیه؟چیه؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 13:57  توسط ونوس مرداسی | 

سلام مهربون:

من که اهل سیاست نیستم ولی سرنوشت کشورم برام مهمه .

چون برای خودم و جامعه ام ارزش  قائلم.

من به آقای میرحسین موسوی رای میدم .

چون می دونم مثل آقای خاتمی یک دوره عاری از تنشهای اجتماعی

برایمان به وجود خواهد آورد و دلایل قانع کننده دیگر.

خیلی در موردش تحقیق کردم تا به این نتیجه رسیدم .

گلم تو به کی رای میدی؟

او می گوید:

1-اعتقاد دارم بدترین معامله با خدا این است که به بندگانش دروغ بگوییم.

2-با آزادی بیان موافق هستم و آن را از آرمانهای انقلاب می دانم.

3-با مردم پیمان می بندم که قانون، بر اساس تفسیرهای سازگار با موازین حقوق بشربه اجرا در آید.

4-با اقلیت سیاسی و با رقبا و مخالفان خود منصفانه رفتار می کنم.

5-هیچ فرمانروا،دولت،مجلس و یا قدرتی حق ندارد به هیچ طریق حقوق بشر را که از سوی خداوند اعطا گردیده است ،محدود یا نقض گردد.

این گوشۀ کوچکی از  دلایلی بود که من برتر را انتخاب کنم. با دیدن مناظرۀ ۱۳/۳/۸۸ میان آقایان موسوی و احمدی نژاد به انتخابم افتخار کردم و مهمترین ویژگی که در آقای موسوی یافتم اعتماد به نفس و آرامش ایشان بود،شما هم دوست عزیز مطمئن باش انتخاب درستی کرده ای . از بین این همه افراد ،بهترینها منتخب ریاست جمهوری شده اند(آقای موسوی، آقای رضایی ،آقای احمدی نژاد،آقای کروبی).ایده آلهای ما با هم فرق دارد پس هر کدام حق داریم با توجه به خواسته هایمان انتخاب کنیم ،و حق اینکه خواسته هایمان را به هم تحمیل کنیم نداریم.مرسی که با منطق از حق خودتون دفاع می کنید.

و چه خوب که ما با هر عقیده ای که داریم برای ایران نگرانیم.

یاعلی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 0:14  توسط ونوس مرداسی | 

سلام گلم:

فقط یک تحول کوچک می تواند ما را از رخوت و انزوا برهاند.

دیروز خیلی اعصابم خورد بود نمی دونم برای چی ولی بد جور دنبال بهونه می گشتم به زمین و زمان گیر می دادم،منتظر بودم معصومه (شاگرد مغازه ) بیاد در خونه رو بزنه تا بهش گیر بدم.خیلی بد جنس شده بودم ،دیدم کسی نیست که بهش گیر بدم.از اونجایی که از دنده چپ بیدار شده بودم همش بد بیاری می آوردم،اومدم بقیۀ سریال گمشده (لاست )رو نگاه کنم سه قسمت رو دیدم جای حساسش رسیده بود وای قسمت بعدی زیرنویس فارسی نداشت ،بلد نبودم که زیر نویس فیلم رو نسب کنم آقای آچار فرانسه هم خونه نبود -ولش کردم ،معصومه ظهر اومد برای حساب کتاب مغازه،گفتم :خیلی اعصابم خورده.گفت : اشکال نداره بگیر منو بزن تا خالی بشی.گفتم: مگه دیوونم که بزنمت؟هر چی منتظر بودم بیایی بهت گیر بدم نیومدی؟الان کمی آرومتر شدم ولی بهونه دستم ندی.

خلاصه شب شد رزیتا تلفن کرد بریم بیرون ،اهورا خوابید.شهرام هم تلوزیون تماشا میکرد،روزیتا اومد دنبالم ، مهشاد ، مولود ، مهسا و سما هم باهاش بودند .رفتیم کوه صفه،پل خواجو،میدان امام ،پلیس هم گیر داد که چرا 2 نفر رو صندلی جلو نشسته ؟مهشاد هم گفت :اشکال نداره منو پیاده کنید دنبالتون میدوم .مزه پرونی های مهشاد کلی ما رو به خنده وا داشت.هوا خیلی خنک بود.پیاده شدیم رفتیم تو پارک تاب بازی چه احساس خوبی مثل پرواز-مثل این بود رو ابرها راه میرم ودیگه هیچ احساس بدی نبود... گاهی بی اونکه متوجه باشیم یک نواختی باعث ناراحتی ما میشه .مرسی خدای خوشکلم دیگه دنبال بهونه نیستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 1:3  توسط ونوس مرداسی | 

سلام حتی اگر بی پاسخ باشد:

خیلی سخته وقتی غم دیگران رو ببینی.

برای شما می نویسم که بدونید برای بزرگ تر شدن ازدواج نکنید.

دگمۀ آیفون رو زدم شهرام رفت پیشوازش من جلوی در هال ایستادم.با یک دست بچه اش رو

 گرفته بود و با یک دست دیگه یک بسته پوشک .بهش گفتم:سلام ،چه عجب یاد ما کردی؟پس

 خانومت کجاست؟گفت :ای بابا آبجی ... .اونم به من میگه (آبجی)ولی تا هفت پشت اون ور تر

هم فامیل نیستیم.فهمیدم برای درد دل اومده.ولی تا به حال ندیده بودم یه مرد با بچه اش قهر کنه و

 بره بیرون،یه مرد که شاید حالا حالا ها باید توی خیابون میر با هم سن و سالاش کورس

می گذاشت،یه مرد 24ساله که 2 سال پیش پدر شد.از همون اول که توی گروه ما بود هول

ازدواج کردن داشت- شاید اون موقع ۱۵-1۶سالش بود.حالا از روی بچگی یه روز با خانومش

مثل لیلی و مجنون اند و یه روز... .بچه اش را گذاشت روی کاناپه پنکه رو روشن کردم یه هو

 گفت:نه آجی سرما میخوره.گفتم:نترس باد پنکه مستقیم بهش نمیخوره،مگه ماشینت کولر نداشت

 که این بچه عرق کرده؟گفت:ترسیدم سرما بخوره.گفتم:ناهار خوردی؟گفت :آره من و پسر بابا

رفتیم کوه صفه ناهار زدیم تو رگ.گفتم:پس معلومه خبری شده که پدر و پسر تنهایی ...

.گفت:آبجی خسته ام کرده ،رفتارهاش مثل بچه هاست،بهش می گم تومادر شدی، دیگه 22

سالته.خندیدم گفتم:اول از همه پشت سر مادر بچه ات حرف نزن ،دوم تو خودت هنوز مثل بچه

ها بالا و پائین می پری به اون می گی  رفتارش مثل بچه هاست؟کلی حرف زد آخر همه هم

گفت:ای روزگار یاد همون موقع بخیر که با بچه ها هر روز یه برنامه داشتیم

کوه،مهمنونی،سینماحالا کار و زندگی و...گفتم :هر دوره ای شیرینی خاص خودش رو داره ،

اون موقع هم تا به یه دختر سلام می کردی فوری قرار خواستگاری میگذاشتی،یادته پدرت چقدر

 هزینه کرد تا بری انگلیس بعد با یه تلفن برگشتی ایران-بعدش چی شد؟دختره گفت من تو رو

نمی خوام.دوباره خواستگاری پشت خواستگاری ،آخه تو از کی بزرگتر بودی؟توی گروه سابق

ما هنوز بیشتربچه ها مجرد هستند بجز من و شهرام که ازهمه بزرگتر بودیم.حالا که متعهد یه

زندگی شدی تاآخرش برو ،به خاطر این بچه.پسرش بیدار شد،طوری با بچه حرف میزد که

انگار عروسکشه ،هنوز خودش بچه بود ،حرکاتش رو که دیدم میخواستم گریه کنم ... خدایا

کمکشون کن تا مشکلاتشون حل بشه.

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:19  توسط ونوس مرداسی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خوش آمدی گلم:
مهربانیها لبریز شده بود دنبال پیمانه ای بودم تا گنجایش تمام مهربانیها را داشته باشد -اینجا را یافتم.
مواظب مهربانیهایت باش که ناغافل به تاراج نرود.
استفاده از مطالب - فقط با ذکر نام نویسنده مجاز می باشد.

پیوندهای روزانه
آپلود عکس با میهن آپلود
آگهی رایگان
چک کردن رنکینگ شما
گوگل فارسی
پایگاه فناوری اطلاعات
آپلودعکس
کدهای آپدیت NOD32
P30download
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آرشیو موضوعی
آپدیت نود32
عشق ممنوع
کامپیوتر
شعر
خواندنی
آشپزخانه
خاطرات
متن ادبی
جن و من
پیوندها
خردمند/(اهورا قنبری)
مرداس(زندگیم)
دیبا(دخترخاله گلم)
وبگذار
خاک رس
همش برای دلبرکمه
سی پل/محمدحسین صفاریان
یخچال/محمد حسین صفاریان
افلاکیان/امیر
آسان دانلود
کوچه چکاوک/ مسیح(مهدی نظارتی)
تنهایی های من/مجید
حال خوب/زیبا
سکوتستان/امین شیرزادی
سوگماد
پسرک خوبیها
مینا جون/گنجشک تنها
هرات جک
سلام مهربون/یکتا و هستی
چرک نویس/کامران
پشت پرده/راوی
عشقه/آصفه
مسافران کربلا
مجید کیوان
حکایت دل/محمدرضا صدرعضدی
دو عاشق/الهه و کامبیز
دکترسعید تهرانی
چوشل/میثم
خاطره/مستانه عزیز
آن شعر عاشقانه/امین کاشانی
مردان مریخی و زنان ونوسی/شادی عزیز
عزیزهروی
مسافر عشق
حامد
مردآشوب/حسن رفعت پور
شاعر گمنام
دلدادگان/علی شفق
جوجو/الناز
خریدجومونگ3-4با نازلترین قیمت
باران/ندا اسدی گلم
متفکر جوان/مهران کیانی
دکتر کسرا
رد پا/دانیال
کمحرف/مهربانی با دل پاک
آشپزی/فاطمه و مهدی سمامی
گل مرداب
آموزش اکسل/استاد بهرام صمدیان
مجله تفریح کلاب
فتو گالری ایرونی
امیر هبوط
کاروان زیارتی جناب آقای خلعتبری
میترا
ارژنگ/امید
کهنه کتاب/شیرین
عشق نفرتی/رضاخدا پناهنده
یخ در بهشت
من و تنهایی/سام
باران
پرواز دلدادگی
دوستداران صادق هدایت
سید جعفر عزیزی
کورش کبیر
گوگوش سبز
محمد
حمیدسیدمحمدی
شیرین/زلال چشمه
اشراق
← ← ← ஜ♥ஜ اووووف ஜ♥ஜ → → →
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Free Page Rank Tool Google Page Rank - گوگل پیج رنک