تبليغاتX
پشت بام سکوت_ونوس مرداسی VenusMardasi
برقرار باشی و سبز-گل من تازه بمون

«به نام خدایی که به زیبایی می خندد»

پائیز زیباترین فصل خدا بود ،

وقتی

     عاشق شدم و

                      خندیدم،

آبان بود،

 ابر و باران،

                که من لغزیدم،

و خدا می خندید،

دل و دین و عقل و هوشم همه را باد دادم .(کم آوردم وام گرفتم)

 

شعر و شورَش،روز و رازش

درس و مشقش ،

همه من بودم و بس!

دل و دین و

عقل و هوشی که نبود،

کسی به جبران کمی لغزش و عشق،

شعر و شور و

درس و مشق و من و او را از ما گرفت،

همه را به باد دادیم،

جز خدایی که دوستش می داریم.

۸۸/۴/۲۹ونوس مرداسی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:23  توسط ونوس مرداسی | 

 

از اونجایی که دو جای متفاوت مشغول به کار هستم رفت و آمدم هم فرق داره مدیرروزهای

فرد برام سرویس گرفته اند و روزهای زوج چون مسیرش نزدیکه خودم با تاکسی میرم .

صبح ساعت ۵/۷خواب آلو سوار تاکسی شدم  تا برم کلاس یه کورس بود سکۀ 100تومانی در

آوردم تو دستم گرفتم موقع پیاده شدن سکه را دادم به آقای راننده و رفتم یه هو دیدم راننده صدام

کرد:خانوم... برگشتم و گفتم:بفرمائید؟گفت شما از اصحاب کهف نیستید؟گفتم:یعنی چی؟گفت :

خانم سکۀ 10تومانی دادی الان سال 88خورشیدیه.خیلی خجالت کشیدم ولی نتونستم جلوی

خنده ام رو بگیرم. آخه سکه طلایی۱۰تومانی خیلی شبیه۱۰۰تومانیه

سرکلاس هم یادم میومد و می خندیدم،بچه ها می گفتند:خانم امروز اذیتتون نکردیم خوشحالید؟

اگه قراره گریه هامو براتون بنویسم پس بهتره خنده ها رو هم بنویسم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 19:41  توسط ونوس مرداسی | 

...محمد همون طرحی را روی گل پیاده کن که من آموزش دادم اگر نمی تونی از کلاس برو

بیرون بچه ۳-۴ساله که نیستی ؟به من زل زده بود و دست به گل نمی زد. مگه من پیتزا یاد دادم

که گل رو گرد کردی و قاچ زدی؟چرا به من زل زدی ؟کلافه شده بودم سارا(همکارم)اومد تو

کلاس گفتم:این واقعا مشکل داره یه جورایی احساس می کنم از نظر روحی و روانی دچار

افسردگیه .سارا گفت:مامانش روزی ۱۴قرص اعصاب می خوره-زخم روی گون اش را نگاه

کن اون جای قاشق داغیه که مادرش روی گونه اش چسبانده.

حالا من به محمد زل زده بودم او هم به گلی که مثل پیتزا قاچ خورده بود.سارا متوجه شد که

داره بغضم میترکه ادامه داد:چند روز پیش هم روی بازوش جای دندان دیدم.تو که روزی ۲

ساعت میایی اینجا ولی ما از بس این چیزها را می شنویم و می بینیم پوستمون کلفت شده.

نتونستم خودمو کنترل کنم رفتم بالای سر محمد ایستادم و دستهاش رو گرفتم و گل را با هم گرد

کردیم و اشکهای من روی سر محمد چکه چکه بارون شد و دستهای من و او یک قاب سفالی

ساخت .ساعت بعد هم کلاس نقاشی شروع شد -محمد به من کمک کرد تا به بچه ها تابلوی

بستنی را آموزش بدم گفت :من کنار شما میشینم .با وایت برد حرف میزد و نقاشی می کرد.

با همون لهجه اصفهانی شیرین گفت:این یکی زعفرونیس.

بستنی محمد زیباترین و یخ ترین نقاشی ای بود که دیده بودم.تازه  متوجه شدم چرا نمی خنده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 21:59  توسط ونوس مرداسی | 
کاش بودی تا دلم تنها نبود

در خیال و غصه فردا نبود

ونوس مرداسی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 22:30  توسط ونوس مرداسی | 

سلام گلم:

اینجاست که دوستهای واقعی خودمو شناختم-کسانی که از ته دلم احساس کردم به من نزدیک تر

از من هستند-به شهرام گفتم:خیلی اذیت شدم اگه هیچ کس ندونه تو که می دونی من چند سال

پیش این لوگو رو خودم طراحی کردم و روی دفتر شعرمه.گفت:خوب شاید هم اون راست گفته

و لوگوی تو شبیه آرم شیطون پرستهاست -دلیل نمی شه کسی که مخالف تو نظر بده نفی اش

کنی .آخه دلم شکست و اینو مجید کیوان فهمید که با جملات زیبایش به من آرامش داد و مثل

همیشه منو شرمنده کرد با وجود اینکه خودش مشغله فکری و شغلی بسیاری داره ولی منو تنها

نگذاشت -ندا منو فهمید که چه در نت و چه آموزشگاهش با حرفهای شیرینش آرومم کرد-  مرد

آشوب منو فهمید که با جمله ای از ابوالحسن خرقانی منو آروم کرد-امین شیرازی منو درک کرد

که به من یاد آور شد یک زن از ایل بختیاری هرگز نباید کم بیاره(ولی امین من خوزستانی ام نه

چهارمحالی)-الناز منو فهمید که به من این نوید را داد که همه به من و اسمم شک نمیکنند-حمایت

جاوید صادقی که یک افغان و شیعه متعصب است منو آروم کرد-علی شفق به من یاد آوری کرد

که باید چون کودکی ام با یک لبخند پاسخ بدی را بدهم-مهشاد گلم که همیشه منو می خندونه-سام

عزیزمنو آروم کرد که صادقانه نظرش را درباره لوگوی من نوشت و سام به من یاد آور شد این

لوگوی ناشیانه ساخته ذهن خودمه نه کس دیگری-سعید عزیز شعری را نوشت که سالها بود آن

را فراموش کرده بودم(کفر چو منی گزاف و آسان نبود)اینو همیشه به آدم بدا می گفتم-آصفه

عزیز که با وجود اینکه داغدار مادر بزرگش بود ولی اومد منت گذاشت و نظر داد-وحید پاک که

منو پاک خواند-حامد منو فهمید با وجود اینکه با هم خیلی اختلاف سلیقه داریم ولی طرزتفکر بی

نظیری داره-مستانه که با جملات کوتاه و قشنگ منو همراه بود-الهه و کامبیز عزیز که دو گل

عاشقند و از قصه ما بی خبر بودند(لیلی زن بود قربون شکل ماهتون)-و باز مجید کیوان همیشه

همراه و مهربان -مجید هم دوباره با کامنتهای خوشکل-شاعر گمنام همیشه نامی چه زیبا منو

مجاب کرد که خدا دلیل هر مهربانیست-دخترک که با من همدرد بود منو فهیمد-امیر افلاکیان

عزیز  چون یک برادر متعصب خشمگین توهین به من شد-شلاله عزیز که همیشه نام زیبایش را

در کامنتهای وبلاگها می بینم و چه خرسند گشتم که به دیدار منم امد-دانشجو  خودش غم دوری

از وطن را دارد ولی به جای اینکه من او را آرام کنم او مرا آرام کرد-صبای مهربان که چه

ظلمها را متحمل شده که من در برابرش هیچم.داداش گلم نوید عزیزم کم حرف مهربونم که با همه کم حرفی هاش حرفی برای من داشت منو درک کرد که چون کوه استوار به من آموخت باید بی تفاوت بدی ها شد.

دوستتان دارم بی آنکه بدانید-خدا چقدر بر من منت گذارده که دوستانی چون شما عزیزان به من

هدیه داده دیگه هیچ وقت دلم نمی گیره حتی اگه بهم بگن خود ابلیسی ناراحت نمی شم چون

می دانم بهترین افراد در قلب من خون عشق را تلنبه می زنند.به شما افتخار می کنم و دستهای

مهربانتان را بوسه می زنم که مرا همراه بودید و نگذاشتید یک موضوع کم اهمیت فکر منو

مشغول کنه.

به خدا خیلی برام عزیزید-قربون دلهای مهربونتون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 20:44  توسط ونوس مرداسی | 

سلام-من نه صهیونیسمم نه شیطان پرست :

همیشه زیر ذره بین معلم دینی و مدیرو ناظم بودم ،فقط به خاطر اسم و

 فامیلی که بهش افتخار می کنم ،بی آنکه مغز کوچکشان را به

 کاربیاندازند مرا استنتاخ می کردند که چه دینی دارم ؟حالا کاری به اسمم

 ندارم که ایرانی نیست ولی نام خانوادگی من اصیل ایرانی است که از

 اسم جدمان مرداس گرفته شده و افتخار می کنم که از ایل بختیاری ام.

 اول راهنمایی بودم یه روز سرد برفی مربی پرورشی منو از کلاس

 بیرون کشید و گفت:وضو بگیر.با چشمهای گرد پرسیدم:چی؟گفت:

 وضو بگیر.گفتم :سرده.گفت :حضرت مریم می فرمایند وضو را در

 زمستان با آب سرد و درتابستان با آب گرم بگیر.یک حس بد بود که

 هنوزم که هنوزه منو آزار میده. سال بعد مدرسه ام را عوض کردم ولی

 مدام از دفتر منو می خواستند و می پرسیدند :دینت چیه؟اگه مسیحی

 هستی بگو تا کتاب دینی ات را برایت بیاوریم تا به جای دینی

 بخوانی.یک روز هم آمدند سر کلاس و بلند اعلام کردند:هر کس دینی

 جز اسلام دارد بیاید و اعلام کند . همۀ  بچه ها به من  نگاه می کردند

 ، ازاون روز به بعد بچه ها حتی  کتاب هم از دست من نمی گرفتند

  که نکنه  کافر باشم  ونجس بشن.دبیرستان هم که چه بگویم ...اون

 روز برام مهم نبود که چه برچسبی بهم زدن چون مسیحی و مسلمان و

 بقیه ادیان همه خداشون یکیه -اون روز سرما تنم رو لرزوند ولی

 امروز ....

تمام این مقدمه چینی برای این بود که بدونید چقدر نا دانسته با احساسها

 بازی می شود وامروزاتهامی که دلم را واقعا شکست. کامنتها را چک

 می کردم– نظر علی را دیدم که نمی دونم کیه به من و لوگوی من

 برچسب شیطان پرستی زده بود.خیلی ها توی نظرهای خصوصی در

 رابطه با دینم پرسیده بودند ولی علی ادعایی کرد که می توانست طور

 دیگر مطرح شود.علی من از تو مسلمان ترم-من شیعۀ مولا علی هستم

 و از او آموخته ام که بی دلیل به کسی اهانت نکنم -روزی سه بار سر

 به سجده می نهم که شاکرداده هایش باشم ومیدانم کسی مقابلم است که از

 افترا بیزار است.از همان خدای من که خدای تو نیست بترس و

 برچسب صهیونیسم به من نزن - امثال شما نام مقدس اسلام را به

 بازیچه گرفته اند ، انتظاری نباید داشت شاید ندانسته بوده ، و یا شاید

 آنقدر با صهیونیسمها در ارتباطی که از لوگوها و آداب رسومشان

 اطلاع داری.این لوگو- لوگوی ونوس مرداسی - همین طور باقی

می مونه به هر قیمیتی که شده .اینو بهت قول می دم – هیچ کس - با

 اطمینان هیچ کس نمی تونه اینو تغییر بده ،فقط خواستم تا کامنتهای این

 بخش را بخوانی تا بدونی نظر دوستانم که از من و تو باسوادتر هستند

 چیه.

*در این لوگو حرف اول نام کودکم-نام خودم-نام خانوادگی ام-نماد ماه

 تولدم-و تمام هدفم که به سمت امید و روشنی زندگیم سوق داده شده

 است،به چشم می خورد-ولاغیر.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 16:33  توسط ونوس مرداسی | 

سلام شیرینم:

دلم برات به اندازۀ تمام ترافلهای رنگی و شکلاتی تنگ شده،کیک وانیلی من کاش بودی تا تو

را استشمام می کردم وسرمست از بوی وانیلت می شدم.اگه نیایی کم کم مثل شکلات در گرما

ذوب میشم ، دوری از تو مثل بن ماری برای شکلات می مونه ذوب می شم اما کم کم .اگه بیایی

دلم مثل یک شارلوت میوه ای رنگارنگ و شاد میشه. اگه ببینمت دلم مثل کافه گلاسه خنک می

شه دیگه تمومش کن این قهوۀ تلخ جدایی رو، تا کی با خوردن کافی میکس بی خواب دوریت

بشم؟قربون چشمات که مثل اسمارتیز می مونه بیا تا زندگی برام مثل کیندر و کیت کت شیرین

بشه و همه رو سرمون نقل و نبات بپاشند.  

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:50  توسط ونوس مرداسی | 
سلام :

روزمرد به تمام مردهای خانواده دوستمهربونزحمت کش

عاشقمبارک

روز مرد به بابای گلم قربونش برم که مهربونترین بابای دنیاست مبارک

آقای شوهر روز تو هم مبارک.تمام خصوصیات گزینه اول را

داری ولی رو لجبازی از هدیه خبری نیست عزیزم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 13:29  توسط ونوس مرداسی | 

سلام عزیزم:

دیروز، من و دلهای سپید و اقاقیهای سرخ،

کاجها و زنبقهای بنفش،

یک قلب پر از خاطرۀ برگهای زرد،

من و بن بستی که شاه راه همه دلهای گرم.

امروز، یک باغ پر از تنهایی،

که در آغوش دارد درختهای سر به فلک کشیدۀ سکوت را،

من و آئینۀ اوهام و خیال ،

که  می کشم بار فردا را به دوش.

فردا،یک سرِ پر از خالی ز دوری و نفاق،

بوسه بر دستهای اشتیاق،

نگاه به لبهای نیمه باز عمر،

محال است بمیرم در جوانی در این وادی عشق،

من می مانم و یک طالع نیک که بوی نوزاد می دهد،

بوی خاک باران خورده و بوی نرگس می دهد.

۸۰/۹/۱۶ونوس مرداسی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 2:14  توسط ونوس مرداسی | 

سلام گلم

دو روز خسته کننده:

دلم می خواد یه هفته بخوابم،نه ...بخوابم و دیگه بیدار نشم ،از بس خسته ام.

دیروز،پنجشنبه،صبح کلاس سفالگری و نقاشی برای بچه ها. یه شاگرد تازه وارد داشتم  که برای جذبش به کلاس کلی انرژی صرف کردم.ظهر خسته و کوفته سر راه خرید کردم و اومدم خونه.ناهار و نماز و بعدش لالا.یک ساعت بعد بیدار شدم و اهورا را آماده کردم رفتیم خونۀ بابا.می خواستم برم حوض خونۀ باغ غدیر برای جلسه شعر،رزیتا گفت :خودم میبرمت ، اونجا هم  بچه ها را می بریم پارک بادی باغ غدیر.خلاصه آتنا و آرمیتا و خاله و دختر خاله و مامان و ما را سوار کرد و بردمون باغ غدیر.من و دختر خاله رفتیم حوض خونه شعرمون رو خوندیم و اومدیم خیلی خسته بودم تازه بچه ها گرم بازی شده بودند.بعد هم رزیتا خانوم به بهانۀ خاله حسابی ما را توی خیابونها چرخاند ،داشتم از خستگی می مردم.وقتی رسیدم خونه ساعت 10 بود ،شهرام زحمت شام خوردن را به خودش نداده بود(تمام وسائل ساندویچ آماده توی یخچال بود)شام شهرام را دادم و برای فردا ناهار شهرام و اهورا سبزی پلو را آماده کردم ،مرغ از فریزر در آوردم توی یخچال گذاشتم تا فردا کباب کنند . به شهرام گفتم :من میرم بخوابم یک ساعت دیگه زیر قابلمه رو خاموش کن، مرغ هم هست کباب کنید با پلو بخورید.

امروز،جمعه ، صبح ساعت7 بیدار شدم ،باورتون میشه شهرام یادش رفته بود زیر قابلمه را خاموش کنه ،شانس آوردیم شعلۀ گاز کم بود ،ماشالا یه ته دیگ بسته بود به قطر6سانتی متر،پلو هم که دیگه قابل خوردن نبود. یه دورۀ آموزشی فشرده توی هلال احمر برامون برگذار کرده بودند از طرف شرکت آریا،آماده شدم و رفتم هلال احمراز ساعت8کلاسمون شروع شد تا 5 بعد از ظهر .وسط کلاس شهرام تلفن کرد و پرسید:به جوجه کباب چی میزنند که زرد میشه؟فکر کنید وسط آموزش خلاقیت داشتم آدرس کابینت زعفرونها را به آقا می دادم می دادم.خلاصه عصر اومدم خونه داشتم می مردم اهورا را بردم حمام شام را آماده کردم ناهار فردا را هم آماده کردم یه عالمه ظرف که پدر و پسر کثیف کرده بودند را شستم  ،نای راه رفتن نداشتم دوباره فردا کلاس کلاس کلاس اون وقت دوستام به من میگن چرا تمام سال رو کار نمی کنی و هر وقت دلت بخواد کلاس میگیری؟من با دو ساعت کارو بیرون رفتن از پا میفتم .به شهرام و اهورا گفتم :اگه من بمیرم شما چه کار می کنید ؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 22:21  توسط ونوس مرداسی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خوش آمدی گلم:
مهربانیها لبریز شده بود دنبال پیمانه ای بودم تا گنجایش تمام مهربانیها را داشته باشد -اینجا را یافتم.
مواظب مهربانیهایت باش که ناغافل به تاراج نرود.
استفاده از مطالب - فقط با ذکر نام نویسنده مجاز می باشد.

پیوندهای روزانه
آپلود عکس با میهن آپلود
آگهی رایگان
چک کردن رنکینگ شما
گوگل فارسی
پایگاه فناوری اطلاعات
آپلودعکس
کدهای آپدیت NOD32
P30download
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آرشیو موضوعی
آپدیت نود32
عشق ممنوع
کامپیوتر
شعر
خواندنی
آشپزخانه
خاطرات
متن ادبی
جن و من
پیوندها
خردمند/(اهورا قنبری)
مرداس(زندگیم)
دیبا(دخترخاله گلم)
وبگذار
خاک رس
همش برای دلبرکمه
سی پل/محمدحسین صفاریان
یخچال/محمد حسین صفاریان
افلاکیان/امیر
آسان دانلود
کوچه چکاوک/ مسیح(مهدی نظارتی)
تنهایی های من/مجید
حال خوب/زیبا
سکوتستان/امین شیرزادی
سوگماد
پسرک خوبیها
مینا جون/گنجشک تنها
هرات جک
سلام مهربون/یکتا و هستی
چرک نویس/کامران
پشت پرده/راوی
عشقه/آصفه
مسافران کربلا
مجید کیوان
حکایت دل/محمدرضا صدرعضدی
دو عاشق/الهه و کامبیز
دکترسعید تهرانی
چوشل/میثم
خاطره/مستانه عزیز
آن شعر عاشقانه/امین کاشانی
مردان مریخی و زنان ونوسی/شادی عزیز
عزیزهروی
مسافر عشق
حامد
مردآشوب/حسن رفعت پور
شاعر گمنام
دلدادگان/علی شفق
جوجو/الناز
خریدجومونگ3-4با نازلترین قیمت
باران/ندا اسدی گلم
متفکر جوان/مهران کیانی
دکتر کسرا
رد پا/دانیال
کمحرف/مهربانی با دل پاک
آشپزی/فاطمه و مهدی سمامی
گل مرداب
آموزش اکسل/استاد بهرام صمدیان
مجله تفریح کلاب
فتو گالری ایرونی
امیر هبوط
کاروان زیارتی جناب آقای خلعتبری
میترا
ارژنگ/امید
کهنه کتاب/شیرین
عشق نفرتی/رضاخدا پناهنده
یخ در بهشت
من و تنهایی/سام
باران
پرواز دلدادگی
دوستداران صادق هدایت
سید جعفر عزیزی
کورش کبیر
گوگوش سبز
محمد
حمیدسیدمحمدی
شیرین/زلال چشمه
اشراق
← ← ← ஜ♥ஜ اووووف ஜ♥ஜ → → →
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Free Page Rank Tool Google Page Rank - گوگل پیج رنک