![]() |
![]() |
|
| برقرار باشی و سبز-گل من تازه بمون |
|
خدای مهربان توفیقی دوباره به ما عنایت فرمودی تا رمضانی دیگر نفسهایمان را تازه گردانیم و زیبا تر از اوقات دیگر سال حلاوت زندگی را بچشیم. «الا بذکرالله تطمئن القلوب» ای که دلها با نام تو آرام گیرد اینک در دومین طلوع بهار قرآن ،من و دوستانم از تو می خواهیم تا کمک کنی گرفتاران و در بندان از بند گرفتاری رهایی یابند .خدایا چشمهای مقروضان به دستان تو خیره شده ،تنها تو می توانی رهایی بخش آنها از بند نا آرامیها باشی .خدایا عاجزانه از تو می خواهیم کمک کنی تا هر کس در بند قرض و گرفتاری اسیر است آزاد شود و به آرامش برسد. خدایا هیچ قلب کوچکی برای پدرو مادر دربند ی نتپد ،خدایا چشم هیچ پدری از شرم خانواده به زمین دوخته نشود،خدایا هیچ دق البابی هراس طلبکار را بر تن خانواده نیاندازد. خدایا آنقدر به ما انصاف بده تا اگر طلبکار یا بدهکار شدیم ،عادلانه رفتار کنیم. دستهای التماسمان را دریاب ای همیشه مهربان. سپاس به خاطر تمام داده هایت و التماس برای آنچه نیازمند آنیم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:43 توسط ونوس مرداسی |
|
|
*یا مقلب القلوب و الابصار* وقتی ماه رمضان می آید همه به یاد (ربنا قلوبنا)می افتیم ولی دستم بی اختیار (یا مقلب القلوب و الابصار )را تایپ کرد. *یا مقلب القلوب و الابصار* دوباره رمضان شد و ما کاسه گدایی دست گرفته ایم * رمضان ماه رحمت توست پس بهانه خوبیست برای اینکه هر آنچه را که می خواهیم از تو بگیریم اگر صلاح می دانی.تو می دانی در قلب ما چه می گذرد * می دانی که هر چه بیشتر می دهی بیشتر نیازمند تو می شویم* خدای مهربان ما * من و دوستانم در شب اول ماه مبارک رمضان برای بیماران التماس شفا داریم * خدایا خودت شفای عاجل به تمام بیماران عنایت بفرما . «ای که اسمت دواست و ذکرت شفا»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:5 توسط ونوس مرداسی |
|
|
سلام مهربون: امروز صبح بیدار شدم اهورا را آماده کردم و شهرام بردش کلاس،بعد از رفتنشون دوباره خوابیدم ،بعد از مدتها دوباره خواب آخر زمان را دیدم !نمی دونم چرا ولی تا به حال شاید سه چهار بار خواب به هم دوختن زمان و زمین را می بینم ،نا متعادل بودن مردم و خورشید و ماه و زمین و ستاره ها .شاید کار درستی نمی کنم که این موضوع را در وبلاگ نوشتم ولی خیلی وحشتناکه .آخر زمان اینطوریه وای به حال قیامت.بیایید کمتر گناه کنیم و کوله بار بدیها را خالی کنیم،به قول فرمایش مولایم علی:سبک بار شوید تا برسید. انشاالله آخرت خوبی داشته باشی و منو دعا کنی.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:27 توسط ونوس مرداسی |
|
|
(تقدیم به آرزو که هزار آرزو دارد) ...دنیای آرزو پر از شکلهای زیبا و زشت است ،دلش می خواهد برای آنچه می خواهد بدود و بی پروا حس دخترانه اش را به معرض اوج بودنها بگذارد ، دستهایش را به وسعت باد می گشاید و قلب کوچکش را به پرواز طپیدن در می آورد.کاش خدا او را ببیند که از کوکان خیابانی دلجویی می کند لبهایش را بر دستهای چروکیده بی کسان می گذارد.کاش خدا او را ببیند که به خاطر خوابهایش شبها چشمهایش نمناک هراس می شود ،می دانم که می بیند ،چون خدا به او نزدیکتر است .کاش همه می دانستد زیر سر آرزو با دست خدا بلند شده ،کاش همه می دانستند که هیچ کس نمی داند ، آرزو یک گونی پر از اشک و غم و بی تابی را به دنبال خودش یدک می کشد و دستهایش پر از پنیۀ روزگار شده است . آرزو زیبا ترین دختربارانیست که می خندد. آرزو هم از همان هزار کاره های دنیای من است که روزی او را خواهم نوشت،شعر می گوید و با نوشته هایش خود را خالی می کند،عکس می گیرد و ضجه زدنهایی را گه می بیند به رخ دیگران می کشد،به روی صحنۀ تأتر از ته دلش فریاد دختر نقال می زند،آرزو مغازه ای پر از عروسک دارد ،وقتهای بی جوابش را هم به قول خودش سایت رنجر میرود .او هزار کاره است و کاری به کار کسی ندارد .دستبند چوبی آرزو را پدرش با طناب تسبیح گره زده ،تا آرزو همیشه ، مهربان پدرش را با خود داشته باشد و هیچ گاه بی ذکر پدر نباشد. کاش غم نداشته هایش وبال خنده اش نبود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 20:58 توسط ونوس مرداسی |
|
|
سلام گلم
امروز که دفتر شعرم را ورق می زدم دست خط مرحوم استاد طلایی را دیدم صفحه آخر نوشته بود: یکی به کاج سر کوچه یادگاری نوشت هم از برای دلش هم برای یار نوشت این شعر را استاد طلایی وقتی سال ۱۳۸۰میرفتم جلسه رهپویان شعر - دفتر روزنامه همبستگی آخر دفترم نوشتند ایشان از شاعران بنام اصفهان بودندو هستند که از شعرهای ایشان می توان به شعر زنده رود و سوسک اشاره کرد. متواضع بود و با جوانان دوست .جلسه که تمام می شد همه توی حیاط قدیمی دفتر جمع می شدیم و استاد طلایی هم با تکیه به عصای منبت کاری اش سرپا می ایستادند و برای ما صحبت می کردند . یادم میاد در یکی از همین جلسات یه شعر بی وزن و سیاسی مذهبی خواندم که البته بیشتر به متن ادبی شبیه بود و پر از اشکال و ایراد و تنها کسی که تحسین کرد استاد طلایی بودند -برای این نبود که شعرم خوب بوده -نه-چون خودم می دونستم چه کرده ام-تحسین استاد فقط به خاطر این بود که من تشویق شوم تا دیگه بد شعر نگم. یادشان گرامی چقدر خوبه که به نیکی از یکی یاد شود و ایشان از همان دسته افراد هستند که خوب بودند و به نیکی یاد می شوند . چقدر یادگاری ارزش داره خصوصا وقتی دلتنگ کسی شویم و نباشد.خدایش بیامرزد . روانش شاد -برای شادی روح ایشان صلوات. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 22:48 توسط ونوس مرداسی |
|
|
دوستان عزیز
از این پس علاوه بر آدرس قبلی میتوانید جهت مراجعه به وبلاگ از آدرس زیر نیزاستفاده کنید: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:23 توسط ونوس مرداسی |
|
|
موعود اصبغ بن نباته می گوید: روزی به حضور امیر المؤمنین (ع)شرفیاب شدم ،حضرت در فکر فرو رفته و زمین را با تکه چوبی می کاوید. عرض کردم :«یا امیرالمؤمنین!می بینم که درفکر فرو رفته . زمین را بررسی می کنید آیا رغبتی در آن یافته اید؟» فرمودند :«نه ،قسم به خدا !هیچ رغبتی به آن و به دنیا حتی برای یک روز نداشته و ندارم.به مولودی فکر می کنم که یازده پشت بعد از نسل من آشکار خواهد شد،و نامش مهدی است ،و زمین را بعد از آنکه از ظلم انباشته شده باشد پر از عدل و داد می کند ،امر او اعجاب انگیز است ،و مدتها غیبت خواهد نمود ،به همین دلیل گروهی دربارۀ او به گمراهی می روند و عده ای دیگر هدایت می یابند.» عرض کردم :«یا امیرالمؤمنین!آیا واقعاً این اتفاق روی خواهد داد؟» حضرت علی (ع)فرمودند:« آری همان گونه که او خلق شده ،این اتفاق هم روی خواهد داد،تو چه می دانی ای اصبغ!آنان برگزیدگان این امت و نیکان عترت طاهره اند.» عرض کردم:«بعد از آن چه می شود؟» فرمودند:«خداوند هر چه بخواهد انجام می دهد،زیرا حق تعالی در هر چیز اراده و قصد و هدفی دارد.» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:56 توسط ونوس مرداسی |
|
|
"دیو و دلبر" در خواب کودکانه من هق هق شبانه آرامش وجودم یک دست مادرانه یک دیو گریه ام را از چشم می زداید با عشق خنده ام را چون گل می ستاید از شور زندگانی نشنیده ام کلامی تابوت خنده هایم رو به موت و تباهی این کله از هیاهو روزی رسد شود گر این یک دو روز عمرم کوتاه می رسد سر . ۸۱/۲/۹ونوس مرداسی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 13:49 توسط ونوس مرداسی |
|
|
1-خدایا ببخشید تپق زدم: امروز طبق معمول بین دو نماز دعا می کردم مثل مامان بزرگها،اول مریضها را دعا کردم بعد هم (ای خدا جوونها عاقبت بخیر بشن آرزو به دل نمونند-هر کس هر گرفتاری داره رفع بشه-هر کس هر نیت خیری داره بر آورده بشه-تن سلامت برای خانواده هامون )ولی امروز نمی دونم چی شد که خیلی با خدا صمیمی شدم ،جمله ای را گفتم که نمی دونم بر چه اساسی روی زبانم نشست و به خاطر این جمله توی نماز بعدی همش می خندیدم:(خدایا مواظب خودت باش) 2-خدایا ببخشید هول کردم: سال 85بود که بابا تصادف کرده بود 52روز توی آی سی یو بودند،حتی دور از جونشون دکترها قطع امید کرده بودند،ماه رمضون بود فامیل نزدیک از خوزستان و کرج اومده بودند،از آنجایی شبها تلفنی خبر درستی یه شب من و عبد(داداشم)،علیرضا(پسرعموم)روفیا(دختر خالم) رفتیم بیمارستان چون حضوری بهتر جواب می دادند و گفتند بابا تبشون بالاست.خیلی ناراحت شدیم از همونجا رفتیم امام زاده محسن و با بچه ها تصمیم گرفتیم هر مسجدی که دیدیم برای سحر دعا داره اسم بابا رو بدیم و بگیم بابا رو دعا کنند،نزدیک اذان صبح بود و ما هنوز نرفته بودیم خونه،یه مسجد توی خیابون دقیقی بود ،دیدم آقای روحانی داره وارد مسجد میشه ،فوری پیاده شدم و با عجله جلو رفتم در حالی که گریه می کردم هول کردم و گفتم:(سلام حاج آقا،لطفا بین دو نیمه بابام رو دعا کنید)اون شب نمی دونستیم بخندیم یا گریه کنیم،عبد گفت:نمی شد تو پیاده نشی؟علیرضا گفت:مگه فوتباله که دو نیمه داشته باشه؟روفیا گفت:منظورش قبل و بعد نماز بود. 3-خدایا ببخشید حواسمون نبود: شب احیای همون سال که بابا بیمارستان بود مامان روضه گرفت،اقوام(خاله ها –عموها- خانواده و اقوام شهرام) که خونمون بودند ،همسایه ها را هم دعوت کردیم،از بدو ورود همسایه ها متوجه شدیم یه جورایی معذب هستند و متعجب،بعد از دعا یکی از خانمهای همسایه از رزیتا خواهرم پرسید:روضه باید جدا باشه!شما همیشه روضۀ زنونه مردونه را قاطی برگذار می کنید؟رزیتا با تعجب گفته بود:باید جدا می گرفتیم؟مهم نیت پاک دلهاست ،سر سفرۀ خدا زن و مرد یکیه.البته فرمایش خانم همسایه هم کاملا متین بود.ولی خوب ما هم نمی دونستیم چون شبهای قبلش همه با هم دعا می کردیم.ولی خدا خواست یه بار دیگه بابا به زندگی بر گرده.
خدای خوشکلم خیلی دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:18 توسط ونوس مرداسی |
|
|
آنکه خاکی از سفر ، آنکه شاکی از همه ،آنکه باقی به امید...می آید، درٍ بن بست سیاه مکر را می گشاید ، تو از آن بیرون رو ،من از آن ،ما از آن بیرون می رویم. آنکه مشکین مو است،آنکه خالی بر گونه،آنکه بویش نرگس ،می آید، و در این تربت پاکِ دنیا ، که شده نمناک دروغ ، عطرراستی را با غم روز جمعه اش می پاشد. او که خسته از غیبت ، پایدار بر عرش ابد،او که بیگانۀ با اهریمن....می آید. بوسه بر دستهای اشتیاق ،کاش بیاید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:49 توسط ونوس مرداسی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خوش آمدی گلم:
مهربانیها لبریز شده بود دنبال پیمانه ای بودم تا گنجایش تمام مهربانیها را داشته باشد -اینجا را یافتم. مواظب مهربانیهایت باش که ناغافل به تاراج نرود. استفاده از مطالب - فقط با ذکر نام نویسنده مجاز می باشد. |
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود عکس با میهن آپلود آگهی رایگان چک کردن رنکینگ شما گوگل فارسی پایگاه فناوری اطلاعات آپلودعکس کدهای آپدیت NOD32 P30download آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
آپدیت نود32 عشق ممنوع کامپیوتر شعر خواندنی آشپزخانه خاطرات متن ادبی جن و من |
|
RSS
|