![]() |
![]() |
|
| برقرار باشی و سبز-گل من تازه بمون |
|
سلام عزیزان:
ببخشید دیر به دیر میام .ولی میام کمی بهم فرصت بدید و این نکات را به ذهن خود بسپارید: ۱-حتما میام . ۲-بیشتر از قبل دوستان مجازی ام را دوست دارم. ۳-فراموشم نکنید. ۴-نگرانم نباشید . ۵-فقط می خوام مدتی .... . ۶-دلگیر نشید اگه جواب کامنتها را نمی دم. یا علی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 1:24 توسط ونوس مرداسی |
|
|
اسباب درد سر شده ، دیگر برایش جایی ندارم ، ذره ذره وجودم را پر از خاطره کرد . وقتی سرما تمام وجودم را فرا می گرفت زمهریر دستهایم را می زدود . شنوای درد دلهایم بود ،دست نوشته هایم را برایش می خواندم و صدایم درونش می پیچید . اما... گذشت ...از بهار دیروز تا خزان امروز او هنوز گوشۀ حیاط تنها مانده .اگر باران بیاید حتما خیس خواهد شد .زنگ می زند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:5 توسط ونوس مرداسی |
|
|
برای رضای خدا هم که شده در خوردن این سالاد میوه با من همراه شوید .
شنبه:تمام دیروز به این فکر می کردم که بعد از مدرسه برم خونه و ناهار را با مامان و بابا بخورم،مامان گرسنه نبود ،باباهم دیر از سر کار اومد. مثل گلابی بی مزه بود. یکشنبه:امشب تمام فکرم این بود که ساعت 8وقتی رسیدم خونه با همسرم شام بخورم ، زود گرسنش شده بود و قبل از ورود من به خانه شام خورده بود.مثل انار ترش بود. دوشنبه :دلم می خواست امروز صبحانه را با همسرم بخورم دیرش شده بود وبدون خوردن صبحانه از خانه بیرون رفت .مثل آناناس آلرژی ام را تشدید کرد. سه شنبه:امشب می خواستم مادر بزرگ و پدر بزرگ با ما شام بخورند اما هر دو رژیم داشتند و خیلی زود خوابیدند. مثل خرمالو گس بود. چهارشنبه:منتظر موندم تا بچه ها از مدرسه بیان و با هم ناهار بخوریم. اما آنها غذایی که پخته بودم را دوست نداشتند.مثل خیار یخ زده بود . پنجشنبه:امروز کسی خانه نبود ،هر کسی برای خودش جایی رفته بود؛ مهمان سفرۀ فست فود و رستوران بودند. مثل هندوانۀ صورتی بود. می خواستم امروز که جمعه است با تمام اعضای خانواده دور هم غذا بخوریم.اما همه خواب بودند.درست مثل موز لهیده. آخه چرا؟تمام میوه ها به این خوشکلی ، به این دلنشینی ؟!چرا باید بد مثال زده بشن؟دلت میاد؟ برای رضای خدا شبها که همه خانه هستیم دورهم فقط یک سالاد میوه بخوریم فقط در یک ظرف .چند استکان چای در یک سینی بگذاریم ، یه کاسه شاهدونه و برنجک،شلغم و لبوی پخته و با هم بخوریم. مرسی.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:33 توسط ونوس مرداسی |
|
|
New NOD32 Username And Password 2009/۱۱/۰۵ Username:EAV-23688772
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:10 توسط |
|
|
نتاب آفتاب بذار بارون بباره.اگه جرأت داری از پشت ابرها بیرون بیا!!!! این همه تابستون تابیدی بس نبود،بذار وقتی خرمالو می خوریم طعم گس پائیز به دلمون بشینه ،بذار به هوای بارون هم که شده آش درست کنیم و بخار و گرمای آش بیشتر به دلمون بچسبه ،بذاربه بهونۀ شبهای خوشکل ابری و پائیزی یه فنجون قهوه دست بگیریم و تنهایی تو حیاط فکر کنیم و بی خواب بشیم.جون مهتاب چند روزی آفتابی نشو،به خدا تازه شعرم گرفته ،وزنش در نوسانه ولی می دونی بعد از چند وقت چشمۀ خشکیدۀ شعرم نمناک شده؟ بگذار آسمون به ما نزدیکتر بشه،هیچ می دونستی وقتی هوا ابری میشه آسمون میاد پائینتر؟نمی دونستی ؟.اینو خوب می دونم که اگه نبودی اوه... حتی فکرش را هم نمی تونم بکنم ،نمیگم نباش ،باش ولی پشت ابر . دلم لک زده برای زیر بارون خیس شدن .... .هوای ابری بد جوری دیوونم می کنه ، اصفهان هم که هر فصلش یه رنگ خوشکله ،مگه میشه پائیز باشه و آدم میدان امام نره و یه دنیا آسمون ابری نبینه؟مگه می شه آدم نره بوستان سعدی و با پاهاش آهنگ خش خش برگها رو ننوازه؟ مگه میشه از خیابون شمس آبادی رد نشد؟سقف خیابون شمس آبادی درختهای صد سال به بالائیه که از دو طرف به هم رسیده اند ، یه سقف نارنجی و زرد.مگه می شه تو پائیز نرفت پل خواجو و صدای نی و دف نشنید؟خلاصه بگم امروز هوا ابری بود و نم باران ،پس خورشید خانم عزیزم بگذار توی حال و هوای پائیز بمونیم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:47 توسط ونوس مرداسی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خوش آمدی گلم:
مهربانیها لبریز شده بود دنبال پیمانه ای بودم تا گنجایش تمام مهربانیها را داشته باشد -اینجا را یافتم. مواظب مهربانیهایت باش که ناغافل به تاراج نرود. استفاده از مطالب - فقط با ذکر نام نویسنده مجاز می باشد. |
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود عکس با میهن آپلود آگهی رایگان چک کردن رنکینگ شما گوگل فارسی پایگاه فناوری اطلاعات آپلودعکس کدهای آپدیت NOD32 P30download آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
آپدیت نود32 عشق ممنوع کامپیوتر شعر خواندنی آشپزخانه خاطرات متن ادبی جن و من |
|
RSS
|