![]() |
![]() |
|
| برقرار باشی و سبز-گل من تازه بمون |
|
سلام حتی اگر بی پاسخ باشد: دو سال زحمت بکشی،تحقیق کنی،هر آنچه رابه ذهنت برسد
بنویسی–در مورد موضوعی که ممکنه آنچنان فکرت رامشغول
کند تا منزوی و خموده شوی،حاصلش می شود یک کتاب200
صفحه ای که مثل یک بچه رشد کردنش رادیدی و باجون و دل
نوشتی،شبهاتا ساعت 3بیدار موندی ونوشتی و برای اینکه
دستت از تند نوشتن تاول نزنه دور خودکارت رو نوار چسب
ببندی، کتابی شد که بعضی ها با خوندن 2صفحه از آن
می گفتند(ایدۀ بکری است-موضوع جالبی است)بعداز تموم
شدن کتاب سه بار خوندمش هر دفعه مطالبی را خط می
زدم و دوباره از اول می نوشتم ،وقتی به نتیجۀ مطلوب
رسیدم با اشتیاق تایپش کردم و این اولین تجربۀ تایپ
طولانی ام بود ،چقدر صدای دگمه ها تند و تند بالا و پائین
می رفتند به دلم می نشست ،حالا دیگه کتابم تایپ شد
بود،فردای آنروز شهرام مطالب را روی فلش مموری ریخت
و برد برام روی برگه A4چاپ کرد فنر گذاشت و دو تلق دو
طرفش گذاشت،خدای من چقدر برام مهم بود چقدر زوق
زدم ،تاحالا هیچ کدوم از نوشته هایم به این مرحله نرسیده
بود چون این عزیز ترین کتابی بود که نوشته بودم .
با یکی از دوستان (آقای صادق - ...) که نویسنده و شاعر و
مترجم هستند مشورت کردم که می توانم به انتشارات(X)
کتابم را بدهم برای چاپ ؟ایشان مخالفت کردند.و علت
مخالفتشان را امین نبودن این انتشارات معرفی کردند و در
گیری که بینشان پیش امده بود.ولی من روی آقای(علی-...)
که در انتشارات(X)کار می کرد شناخت داشتم و فکر می کردم
توی عالم آشنایی سنگ تمام خواهد گذاشت.شهرام
مرخصی گرفت و با هم رفتیم دفتر انتشارات ،قراردادی را
پیش رویمان گذاشت تا امضا کنیم .شهرام گفت:بهتره یک
براورد قیمت کنید بعد ما تصمیم به امضای قرار داد بگیریم.
آقای(علی-...)گفت:این کاری است که نمی شه همینطوری
چاپش کنیم ،سه ویراستار می خواد ،بهترین کاغذ را برای
این کار در نظر گرفتم ،طرح روی جلد است (که البته مخالف
این بود تا من خودم طرح روی جلد را طراحی کنم )همانجا
هم اسم کتاب را پشت بام سکوت گذاشتم.خلاصه مبلغی
را اعلام کرد که برای چاپ یک کتاب زیاد بود ،همون موقع
به شهرام گفتم (بریم خونه با هم در این مورد صحبت کنیم
ودوباره بیاییم برای قرارداد)نوشته های من دست( علی-...)
ماند.از آنجایی که می خواستم هزینۀ چاپ ازخودم باشه نه
از شهرام بهتر دانستم تا فراهم شدن پول کمی صبرکنم ،
یا حداقل با یک انتشارات دیگر قراردا ببندم .تلفن کردم به
آقای (علی-...)و گفتم دارم میام کتابم را بگیرم.گفت:الان
سرم شلوغه وقتی از نمایشگاه کتاب برگشتم تشریف
بیارید.بعد از نمایشگاه تلفن کردم ،مشخصات کتاب راپرسید
و گفت چند روز دیگه تشریف بیاورید .الان یک ساله دارم
تلفن می کنم فایده نداره تا اینکه شهرام تماس گرفت و
آقای (علی-...)با وقاهت تمام گفت(من نوشته های خانم
شما را گم کردم و هیچ مسئولتی در قبالش نداشتم ).
ازش نمی گذرم و به خدا واگذارش می کنم .به هر کسی
اعتماد نکنید و اگر راهنمایی کارسازی دارید حتما من را
در جریان بگذارید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 17:18 توسط ونوس مرداسی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خوش آمدی گلم:
مهربانیها لبریز شده بود دنبال پیمانه ای بودم تا گنجایش تمام مهربانیها را داشته باشد -اینجا را یافتم. مواظب مهربانیهایت باش که ناغافل به تاراج نرود. استفاده از مطالب - فقط با ذکر نام نویسنده مجاز می باشد. |
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود عکس با میهن آپلود آگهی رایگان چک کردن رنکینگ شما گوگل فارسی پایگاه فناوری اطلاعات آپلودعکس کدهای آپدیت NOD32 P30download آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
آپدیت نود32 عشق ممنوع کامپیوتر شعر خواندنی آشپزخانه خاطرات متن ادبی جن و من |
|
RSS
|